این اقلیت یک نفره

وبلاگ شخصی علی امامی نائینی

این اقلیت یک نفره

وبلاگ شخصی علی امامی نائینی

یا 

شهریور مرا پر می کند و می رود

اواخر شهریور امسال است و ننه سرما خیلی غیر منتظره روی سرمان تگرگ بارانید،  خواهرزاده ام که تا حالا هیچوقت تگرگ ندیده بود ارّه و متّه ی اسباب بازی اش را برداشت تا در مقابل خدا از ماها دفاع کند، در آخر مادرش باهش صحبت کرد و نتیجه این شد که او روی بالکن رفت و فریاد می زد خدایا متشکریم.
اواخر شهریور است و باید کمی با سرعت و جسارت بیشتر کارهایم را سراسامان بدم. دوستان قدیمی دارند یک به یک به آمریکا و کانادا گسیل می کنند و اینطور است که معمار دارد کم کم احساس تک و تنهایی می کند، با امروز تقریبا 20 روز می شود که از خانه خارج شده و هنوز بازنگشته است. خانواده ی او اما نگرانش نیستند، بیشتر خوشحالند که کمی به حرکت و جنب و جوش افتاده و دارد تهرانر بازی در می آورد. او می داند که هر کاری هم بکند همان بچه شهرستانی قبلی می ماند اما جدیدا حوالی سینما فرهنگ زیاد آفتابی می شود، به فیلم های هنرو تجربه علاقه پیدا کرده و بعد از دو بار له شدن کنار بغل دستی ها فهمیده کدام صندلی باب دندانش است و باید کجا بشیند تا تمام حواسش را به فیلم بدهد. سالهاست که سینما معشوقه ی همیشگی او بوده و مانند همسر قانونی اش رابطه شان متلاطم نیست بلکه همیشه در اوج است. معمار می داند اگر به خاستگاری معشوقه اش رود ممکن است همه چیز را خراب کند، به خودش می قبولاند که این زندگی گرچه یواشکی است اما با دوام است، بالانس دارد و آسیبی به کسی نمی رساند. فعلا که جواب داده و گویا همین طوری ها هم ادامه می یابد.

 اواخر شهریور در آن گنجه را می بندم . آن حسی که که گمش کرده بودم دوباره سر و کله اش پیدا شده. بهش می گویم نبودنت زندگی را سخت کرده بود، داشتم در خودم فرو می ریختم و به مراحلی رسانیدم که تا به حال تجربه نکرده بودم. فعلا زیاد سر به سر هم نمی گذاریم و او سرش در گوشی موبایلش است و یک گوشه لم داده. همین که هست خیالم راحت است و من می توانم آن طرف تر در لپ تابم را باز کنم و این ها را بنویسم.

 

یا

زندگی به مثابه سریال


چرا وقتی اتفاقی خلاف انتظارمان پیش می آید گرفته و دمق می شویم؟ بهتر این نیس که زندگی را مانند معمایی کشف نشده ببینیم که مانند سریال ها ناگهان ضربه ای برای جذاب تر شدنش به بیننده وارد می کند ؟ ما همیشه تماشاگر لحظاتی هستیم که در آن زیسته ایم، چیزی که ما هستیم مجموعه سکانس هایی هست که حافظه مان در اختیارمان می گذارد.زندگی نمونه ای کشدار از یک سریال فلسفی و خسته کننده است که باید سال ها دنبالش کنیم تا احتمالا در انتهایش پیامی دربر داشته باشد، باید به مرحله ی fan بودنش برسیم برای اینکه آخر تاب تحملش را داشته باشیم.

اطرافیان ما ممکنست هنرپیشه های میهمان باشند، شاید در فصل بعدی قراردادشان را امضا نکنند یا خیلی آبکی از داستان حذف شوند اما آن چیزی که جذاب است روند تغییر و رشد کاراکتر هاست، تغییرهای سمبولیک مانند والتر وایت سریال breaking bad یا در هم رفتن چهره ها مانند فیلم boyhood یا به گل نشستن کشتی عشق و آب و تاب های جوانی چیزی که در قسمت آخر سه گانه ی before می بینیم.

هر سریالی برای خود فراز و فرودهایی دارد، هر کس فصلی را دوست دارد، چندلر متاهل و جا افتاده  یا عزب، مجرد و در به در، گاهی شانس این را داریم که در فصلی زندگی می کنیم که قسمت های محبوب زندگی ما را تشکیل می دهند، چیزی شبیه همین الآن



یا چند دقیقه طناب بازی


اگر حال مرا بپرسید خواهم گفت که دماغم چاق است و سازم کوک. به خودم مرخصی دادم و آمده ام بندرانزلی، سفری که فردا روز تولدم تمام می شود، لحظه ی تولدم را توی اتوبوس می گذرانم و این شاید استعاری باشد، یعنی اولین تولدی است که بعد از آن اصل کاری که واقعا زاده شدم قرارست از جایی به جای دیگر حرکت کنم، شاید قرار گرفتن این تولد و خوب شدن حالم بعد از یک سال و اندی معنی یا پیامی دربر داشته باشد. راستش این چند وقته قلبم را روی دریافت این چیزها باز نگه داشته ام، قبلا با دلخوری به همه چیز پشت پا زده بودم اما امروز می بینم که نمی شود در خلاء زندگی کرد، بالاخره آدم هستیم و طنابی لازم داریم تا هنگام پریدن چنگش بزنیم و چقدر این پریدن ها مهم است، اصلا زندگی همین پریدن هاست؛ نقطه های عطف. هر کسی برای خود طنابی می بافبد، همان جمله ی کلیشه ای که همیشه در مکلمات روزمره گفته می شود (( نه ... اما اعتقادات خودم را دارم. )) و چه جالب به همان چیزی رو آوردم که به آن پوزخند می زدم (( یه چیزی تو این مایه ها ... اعتقادات خودم را دارم. ))

الان جابجا شدم و از باد کولر فرار کردم، گرمایی ها به من می گویند سرمایی اما من خودم را متوسط الحال می دانم چون سرمایی ها را از نزدیک میشناسم و من نسبت به آنها گرمایی تر. آخ آخ این نسبیت گرایی همیشگی. این چیزی که هر لحظه یادت می اندازد که نه چیزی می دانی و نه می توانی چیزی بگویی، ایده ای از این پوچ تر نمی تواند ذهن را به قهقرا ببرد. یادمان باشد بعد از اینکه به بچه هایمان شنا و اسب سواری و تیراندازی یاد دادیم بهشان بگوییم نسبیت گرایی بیش از حد خوب نیست، اوردوزی می آورد، کرخت می کند و ذهن را می ساید، و بهشان بگوییم یک طناب کلفت برای خودتان دست و پا کنید که فقط خودتان قادر به دیدنش باشید، جوری باشد که هر چقدر شما با شدت بیشتری پریدید یا اضافه وزن داشتید پاره نشود. نسبیت گرایی می گوید اصولا طنابی نیست یا اگر باشد به زودی پاره می شود یا نمی شود تمام راه را با یک طناب رفت، شاید پریدن و از این شاخه به آن شاخه پریدن یکی از اصول آدم های خلاق باشد اما در دراز مدت تمام این طناب ها دور دست و پا گره می خورد و پریدن را مشکل می کند. شاید باید استاد طناب بافی بود، شاید استعداد زندگی یعنی تمام نشدن طناب ها و نیروی چسبیدن به آنها.

 

آدم ها می نویسند اما گاهی چیزی که روی کاغذ به چشم می آید آنقدر رمزآلود و شخصی می نمایاند که شاید ارسال آن به روزنامه، مجله یا وبلاگ نوعی بی حرمتی به حریم خصوصی اش باشد، شاید همین یادداشت دودل و شخصی با تمام تردید هایش خواننده ی دیوانه ای را سر کیف بیاورد اما خودمان هم می دانید بعضی از نوشته ها سر منشاشان خلاء و تاریکی مطلق خلوت ماست، جایی که یکه و تنها در بی واسطه ترین لحظه در کسری از ثانیه یا کمی بیشتر به خود می نگریم، همان جایی که تصویر آینه گونه ما، ایده ای که از خود بودنمان داریم فرو می شکند، انگار چشمانمان از سر جایشان غلط می خورند و در سرمان  فرو می افتند، نگاه به درون، کشف مرموزترین غار هستی،  دست بی اختیار قلم را چنگ می زند و بی اختیار می جنبد، لحظه ای ترسناک و هیجان انگیزی که حتی نباید برای کسی تعریفش کرد. بعضی نوشته ها آنقدر خصوصی و نزدیک به توست که افشای این رازهای مگو مانند فیلمبرداری از معاشقه  و انتشارش برای سایرین غیر اخلاقی و مریض است. بعضی از نوشته ها برای خود آدم است و تو دقیقا می دانی که کدام ها.


     یا 

      شکر آورده ام 

همان چیزی که مسخره اش می کند همان چیزش شکر است، بدی اش شکر است، خسته بودنش شکر است، سخت بودنش شکر است، درد خداحافظی اش شکر است. می زند دهانمان را، اما مگر می شود وقتی تلخ کام هستیم  خیال شکر از ذهنمان برود ؟

می خواهم بگویم تمام زندگی همین چمدان ها هست، باید جمع کرد و دل کند و رفت. چطور باید باشد زندگی وقتی نمی توان در یکجا ماند چرا که گندمان می گیرد، انقدر گندمان می گیرد که عاشقش می شویم، میوفتیم درش ، غلطت خوردیم،خوبست که دیگر مجبور نیستیم لباس هایمان را مرتب در چمدان بچینیم، چقدر خوبست که کسی نیاید و بفهمد ظرف ها را روزهاست که نشسته ایم، چقدر خوبست که عریان غلط می زنیم و  به تنها آسمان سفیدی که قول می دهیم تا آخر عمر عاشقش بمانیم زل می زنیم؛ سقف اتاق.

وقتی تکان می خوریم با سر به زمین می خوریم، زمین نرم است، درد ندارد این افتادن ها، این تا لنگ ظهر خوابیدن ها، بالا و پایین کردن صفحه های اجتماعی، این سکون چقدر لذیذ است، چمدان ها خالی است اما. نمی شود. حتی تکان نخوردن هم تاریخ انقضا دارد، خودش را از بین می برد، تنهایی هم همین طور و هر فعل دیگری که قبلا تو را مریض بی حال کرده ازت خسته می شود، مثل بقیه. خودشان تو را تمیز و مرتب در چمدانی جا می کند و پرتت می کند در جریان. می روی تا سخره ای، حیوانی چیزی بالاخره پیدایت کند.

زندگی بازگشت پذیر نیست، زخم ها خوب می شود اما از همبستگی سلول هایت برای نجات تو جای خراش ها باد می کند، گوشت می آورد. آدم صفرکیلومتر نمی ماند، اینها هست و به طرز معجزه آسایی تو می توانی دوام بیاری. زمان تو را له می کند، زندگی با بی رحمی تمام از روی گل ها رد می شود، تمام تنت کثیف است اما نمی کشت تو را.

تو خودت چمدانی هستی در زمان، حالتت، سرعتت و شتابت دست خودت نیست، زمانی می رسد که دست های پنهانی پرورنده ات را بررسی می کنند و تصمیم می گیرند به مرخصی بروی، آزاد نیستی و نمی شوی اما. چمدانت حاضر و آمده پیش رویت ظاهر می شود. می خواهی دو قدم بردار یا صد قدم، حالا دور دور توست، جولان بده !

یا 

به یاد تمامی آنهایی که این یادداشت را نخوانده از برند ...


انتهایش ترس است و جنون و ابتدایش دلبستگی به یک خیر بزرگ تر، میانه اش هم می شود همگی تردید اما این بدن و ذهن توست که مثل حبه ی قندی که ناگهان از دستت در می رود و در چای فرو می رود تحلیل می رود ،با ضربه ای پودر می شی . تغییراتی هستند فیزیکی، بازگشت بپذیرند می شود نشست و دوباره تکه ها را سر هم کرد، چسب کاری کرد، سطح را جلا داد و به عنوان دست اول دوباره وارد مارکت کرد اما چیزی که تغییر ماهیت می دهد چیزی که سقوط می کند دیگر تبدیل شده، دون و پست شده، دیگر نیست، شاید با وجود جدید و نکبتش مشکل داشته باشد اما بجزآن نمی تواند باشد، جبر سلول ها، جبر مکان و جبر عادات موجب تغییری در عمیق ترین سطح وجودی می شود.

خاطرات افسوس هستند و آینده به وحشت و شکنجه ای که انتظارش را داریم می ماند، کاش کورسویی از امید بود، کاش هر سال نمی گفتند که امسال خشکسالی بدی آمده که هیچوقت این چنین نبود. کاش می شد به روی سطحی به سفتی سخره ها گام برداشت، اما دریغ که ما خیلی قبل تر از اینکه بفهمیم مدهوش نوعی خیال شدیم، رمانسی که هرگز نبوده و نمی آید و نمی شود. مگر می شود از این همه فعل و انفعالات منفی پیرامون خیر دائمی زاییده شود ؟ آن که بهمان یاد داد که موتور محرکه ی دنیا از کنش و واکنش خیر و شر شارژ می شود بیاید به من بگوید که آن خیرها کجایند ؟ من که تمجع و تجزیه شرهایی با ابعاد و مقیاس های مختلف را می بینم. شرهایی که واقعا شر هستند و شرهایی که همه بهشان عادت داریم، انسان، مرگ، تولد ، تعهد ، ایثار ، دوست داشتن و البته نوشتن.

 

یا چگونه یک پرتفولیوی خوب معماری طراحی کنیم ؟  


مقدمه :

تمام کسانی که زندگی حرفه­ ای شان درگیر رشته ­های خلاق من­ جمله معماریست دیر یا زود باید به گردآوری پرتفولیوی خود اقدام کنند . شاید این مرحله را بتوان یکی ازمهم­ترین و چالش­برانگیزترین لحظه­ هایی قلمداد کرد که آینده­ ی ما را مشخص خواهد کرد. اینکه کجا قرارست ادامه تحصیل بدهیم یا چه کسانی علاقه به همکاری با ما را دارند را خطوط و عکس­هایی تعیین می کنند که ما قبلا مشخص کرده  ایم با چه ابعاد و تناسبی کنار یکدیگر قرار بگیرند و با چه ترتیبی به نمایش در بیایند، به خاطر اهمیت طراحی پرتفولیو و نبود منابع کافی درباره ­ی این موضوع تصمیم دارم در این یادداشت درباره­ ی نحوه­ ی جمع­ آوری و مدیریت یک پرتفولیو خوب مخصوصا در رشته­ ی معماری پیشنهاداتی ارائه کنم.


 

اولین نکته­ ای که باید به آن توجه کنیم اینست که پرتفولیو را با کاتالوگ و تبلیغات مجلات و روزنامه ­ای اشتباه نگیریم، کاری که قرارست انجام دهیم انتقال اطلاعات در کم­ترین زمان ممکن و با ساده­ ترین شکل ممکن است، سادگی و انسجام مدارک از غرق کردن اطلاعات لابه لای تزئیناتی که هیچ پیامی نمی رساند هزاران مرتبه کارسازتر است اما همچنان نحوه ­ی ارائه­ ی ما باید به شکلی باشد که بالاترین تاثیر را روی بیننده داشته باشد طوری که آن بین کار سایر متقاضیان و درخواست دهندگان مانند دست­خط یا امضای شخصی مان همچنان که متمایز است در خاطر ناظر هم ماندگار شود.

همچنین باید یادمان باشد که پرتفولیو کلکسیونی از بهترین کارهایمان است، مجموعه­ای که علایق ، استعدادها و دغدغه­ های ذهنیمان را به عنوان یک طراح یا معمار، همچنین رشد و بسط یافتن آنها را در طول مسیر شغلی- تحصیلیمان را نمایان می کند . یک پرتفلیوی خوب تصویری نسبتا دقیق از طراح و همچنین نحوه ­ی پاسخگویی او به مسئله ­ی طراحی را در ذهن بیننده­ ترسیم می کند . از آنجایی که پرتفولیو را می توان تاریخچه ­ی گرافیکی طراحی­ هایمان تعریف کنیم تسلط نسبی به مسائل صفحه­ آرایی و تصویرسازی در ساختن پرتفولیویی جامع غیرقابل انکار است . پرتفولیو یک مجموعه­ ی خودبسنده است، ممکن است کارهای ما توسط ناظرینی بررسی شود که نه ما را می شناسند و نه تا به  حال دیده ­اند، به همین خاطر در جمع آوری مدارک و تصاویر باید هدفمان انتقال پیامی قابل فهم باشد و از زیاده ­  گویی و خسته­ کردن مخاطب جدا پرهیز کنیم در حالی که باید بیشترین اطلاعات ممکن را به نمایش در آوریم در عین حال باید با کمترین و ساده­ترین طریق ممکن بیشترین تاثیر را روی ناظر بگذاریم . در این کار شاید معمار باید شبیه به یک تدوینگر سینمایی عمل کند و با بهترین ترتیب بهترین تکه های ضبط شده از طول زندگی حرفه­ ای­ اش را به نحوی ارائه کند که در کنار هم بهترین معنا و منطق را دهد . بیشتر تاکید یک پرتفولیوی دانشجویی روی پیشرفت فردی است و کمتر به نظر می رسد که تمامی پروژهای داخلش شبیه به بهم و یک نوع نگرانی را نشانه رفته باشند، به خاطر اینکه طی چندین سال معمولا علایق و جهت­گیری های هر فرد کم کم تغییر می کنند و سمت و سویی تازه ای می یابد، به همین خاطر نگاه کردن به پرتفولیوی هر معمار نظیر خواندن اتوبیوگرافی ای مختصر است و انقلابات درونی او را به خوبی آشکار می کند و نشان می دهد در دنیای طراحی او که به کدام قطب تعلق خاطر دارد .

بهترست کسانی که تازه، وارد این رشته یا حرفه شده ­اند بی درنگ مدارک و مستندات کارهایشان را از همان ابتدای شروع هر پروژه جمع ­آوری و دسته بندی کنند، چرا که در نهایت این آینده نگری شاید ماه ها وقتی که قرارست برای پیدا کردن و دوباره ساختن مدارک گمشده یا از بین رفته تلف می­شود را جبران کند. همچنین با توجه به وقت محدود و استرسی که در این مرحله روی معمار است، کارهای از قبل انجام شده که نیازمند تنها چینیشی متفاوت­تر است کمک بسیار خوبی به او است .

نخستین کاری که برای تهیه یک پرتفولیوی خوب باید انجام دهیم ارزیابی بی طرفانه ی طراحی­ هایمان است و بهترین راه برای این کار نشان دادن آنها به افراد صاحب نظر یا همکارانمان و خواستن نظرشان است . کدام کارها قرارست بهترین خصوصیات ما را نشان دهد و کدام یکی ها بهتر است در این مجموعه قرار نگیرد . اینکه به چه مقصودی پرتفولیو را را تهیه می کنیم اهمیتی فراوانی دارد به همین خاطر ممکن است یک معمار در زندگی حرفه ­ای خود مجبور به تهیه چندین مجموعه کار شود و هر کدام را به قصدی ساخته باشد . یک پرتفولیوی استاندارد از 20 تا 40 صفحه تشکیل شده که معمولا شامل 3 تا 5 پروژه­ ی برتر معمار است، هر چه تعداد طراحی­ های ارائه شده بیشتر باشد دقت ناظر در بررسی آن ها و زمانی که صرف هر کدام می کند کمتر می شود و این الزاما بد نیست، اگر پروژه هایمان مفاهیم پیچیده­ای را در بر می گیرند باید زمان بیشتری برای ناظر قائل شویم و از تعداد پروژهای کمتری استفاده کنیم اما اگر طراح پرکاری هستیم بهترست نمونه های زیادی از فعالیت هایمان را نشان دهیم چرا که نگاهی به آن­ها کافیست . علاوه بر سلیقه­ و استعداد گرافیکی، معماری که قصد دارد پرتفولیوی باکیفیتی تنظیم کند باید قلم خوبی نیز داشته باشد تا بتواند از کارهایی که در پرتفولیو قرار می دهد با نوشتار قابل فهم و ملموسی دفاع کند، بر فرض مثال هدفمان از این نوع پاسخ ­گویی به مسئله­ ی سایت چه بوده است یا در موقع شروع این طراحی چه چیزی ذهنمان را درگیر کرده بوده است یا اینکه این دیاگرام ها چه چیزی را قرارست نشان دهند و از این قبیل متن ها.

نکته­ ی دیگری که حتما باید بدان توجه ویژه­ داشته باشیم اینست که روند طراحی اهمیت دارد. ما نباید تنها تصاویر و نقشه های کامل شده­ی یک پروژه را نمایش بدهیم، بلکه هدف ما نمایش استعداد ها ، رویکردی که نسبت به حل مسئله داشتیم و روندی که طی شده تا به این نتیجه برسیم است. می­توانیم از اسکیس­ ها یا ایده­ های اولیه­ مان در این جهت استفاده کنیم تا چگونگی رسیدن به نهایت هر پروژه به نمایش بگذاریم همان طور که قبلا اشاره شد ترتیب نمایش پروژه ها بسیار مهم است. بهترین شیوه اینست که مانند یک فیلم سینمایی با اولین برخورد ذهن بیننده را درگیر کنیم و آرام آرام او را برای یک پایان باشکوه­ تر آماده­ کنیم، ساده ­تر بگویم پرتفولیو را با یکی از بهترین کارهایتان شروع کنید و با یکی دیگر از پروژهای محبوبتان خاتمه بدهید اما در این میان آثار دیگری که ارزشمندند را به نمایش بگذارید اما یادمان باشد که انتخاب ما میان بهتر و بهترین­هاست. همچنین بخشی که بر هر پروژه اختصاص می یابد باید از همین رویه پیروی کند، چه مدارکی زودتر نمایش داده شود ، تصاویر کامل شده ؟ پلان­ها یا دیاگرام­ها ؟ و اینکه از کجا این پروژه تمام می شود و داریم کار بعدی را می بینیم ، به همین خاطر عنوان ها و تقسیم بخش ها مهم است و باید مثل فصل­بندی کتاب ها بیننده را متوجه تغییر محتوی و موضوع کند .

امروزه هرکدام از نرم افزارها با پیشنهاد های فراوانی که به ما ارزانی می دارند هزاران احتمال را در برابر ما می چینند که نادیده گرفتن آنها کار آسانی نیست چرا که خیلی از این انتخاب ها بسیار اغواکننده است اما کمتر به ماهیت کلی پرتفلیوی ما چیز مثبتی اضافه می کنند. در این یادداشت سعی شد تا ذهنیتی درباره ی تعریف یک پرتفولیوی خوب در ذهن خواننده ایجاد کند و او را آزاد بگذارد تا با توجه به آن دست به طراحی و آزمایش و خطا بزند، بنا به ضرورت بعضی از قواعد را زیر پا بگذارد و نمونه های اولیه را دوباره و چندباره مورد نقد و بازبینی قرار بدهد تا دست آخر به بهترین پاسخ ممکن برسد ، یک پرتفولیوی خوب .


یک هنرمند...

               یا

               یک هنرمند و بعدش سه تا نقطه


یک هنرمند کسی است که خودش فکر می کند که هنرمند است اما بقیه این چنین فکر نمی کنند . یک هنرمند جوان است و دارد بین احتمالات ، ترس و فکر کردن به زندگی و مرگ دست و پنجه می زند اما کسی نمی داند . یک هنرمند می تواند سن و سالی ازش گذشته باشد اما کار هنری نکرده باشد و اگر روزی از روی بیچارگی یا مستی به اینکه فکر می کند هنرمند است اقرار کند ، زنش ترکش می کند . یک هنرمند یا خیلی فقیر است یا خیلی پول دار . یک هنرمند بعضی را خیلی دوست دارد ،هر کاری هم بکنند . یک هنرمند اما از بعضی ها بیزار است و دست خودش نیست . یک هنرمند از همه بدش می آید و البته از خودش هم زیاد خوشش نمی آید اما به این اقرار نمی کند . یک هنرمند تنها نیست اما فکر می کند هست و این خودش تعریف تنها بودن است . یک هنرمند صبح ها که پا می شود یا هدف دارد یا نه .  کانسپت خوابیدن یا او را به وجد میاورد یا آن را مانع کار می داند . همیشه کسی است که می تواند او را آرام کند و این ربطی به حرف هایی که می زند ندارد . آن کسی که می تواند هنرمند را زنده نگه دارد بعضی وقت ها حرف های احمقانه می زند و هنرمند دلش می شکند . یک هنرمند انقدر دلش شکسته که فکر می کند دل شکستن خیلی عادی است .

یک هنرمند فکر می کند که ون گوگ خیلی هنرمند بود .یک هنرمند فکر می کند که شاید هنرمند نیست .یک هنرمند خیلی بدبخت است و گاهی فکر می کند ای  کاش هنرمند نبود ..یک هنرمند از ته دلش از اینکه هنرمند است احساس رضایت می کند . یک هنرمند وقتی به یاد گذشته می افتد یادش می آید که چقدر احمق است . یک هنرمند زیاد از هنرمند های دیگر خوشش نمی آید و ترجیح می دهد فاصله ای مشخص با آن ها داشته باشد . یک هنرمند دیر ارضا می شود . یک هنرمند اشکش دم مشکشش است . یک هنرمند گاهی خودش را گم می کند و حرف های بی معنی می زند . یک هنرمند حال و حوصله ندارد . یک هنرمند فکر می کند زندگی اش را تلف کرده است . یک هنرمند وقتی به دوران اوجش می رسد سقوط می کند . یک هنرمند یا از کتاب بدش می آید یا خوشش می آید . یک هنرمند دوست دارد معشوقه اش هنرش را بفهمد . یک هنرمند از اینکه معشوقه اش حرف هایش را بفهمد نا امید است . یک هنرمند در طول زندگی یاد می گیرد که یک هنرمند بودن چگونه است . یک هنرمند وقتی می میرد یا خوشحال است یا غمگین . یک هنرمند وقتی به کسی نزدیک می شود می ترسد . یک هنرمند یا بدبین است یا خوشبین . یک هنرمند یا سعی می کند سیاسی نباشد یا باشد . یک هنرمند خیلی چیزها را نمی فهمد . یک هنرمند خیلی چیزها را می بیند یا نمیبیند . یک هنرمند برای خودش اشک می ریزد . یک هنرمند یا رابطه ی خوبی با خانواده دارد یا ندارد . یک هنرمند دوست داشت که قوی تر می بود . یک هنرمند گاهی فکر می کند که راه را اشتباهی آمده . یک هنرمند بعضی وقت ها فکر می کند که تکراری است . یک هنرمند از اینکه حرفی که می زند را کسی قبلا از کس دیگر شنیده خوشحال می شود . یک هنرمند در حال زور زدن است . یک هنرمند می داند که هنرمندهای بزرگ یا خوش شانس بوده اند یا نبوده اند . یک هنرمند دوست دارد که خوش شانس باشد .

کشف و شهود بنده از نگاه کردن به چشم های شرکت کننده های کن

                                                                             یا

ما تا همین جا با همین فرمون اومدیم

 

دوست داشتم یادداشتی درباره ی هنر آوانگارد بنویسم در ادامه ی آن مطلبی که درباره ی هنر مدرن نوشته بودم اما تنبلی مجالم نداد حالا به رسم وبلاگ­نویسی باید یادداشتی بنویسم و از سلامتی بدن و صحت عقلی ام خواننده را مطلع کنم تا بداند نویسنده­ی اینجا هنوز زنده است اما شوق نوشتنش در توعیتر یا نقد فیلم­ مصرف می شود. بیشتر فعالیت ذهنی ام نیز برای این خرج می شود که سر پا بمانم ، سعی می کنم قناعت پیشه کنم و عادت فکر کردن درباره ی گذشته را به کلی ترک کنم.

 دیروز اختتامیه ی کن بود ، می خواستم این مراسم را آنلاین ببینم که توفیقی حاصل نشد اما گزیده هایی از مصاحبه ها و فرش قرمز را دیدم ، برایم شوکه کننده بود ، در چشمان همه ی شرکت کننده­ها چیزی مشترک بود و آن هم ترس بود . فکر نمی کنم از هنرپیشه­ها کسی روی زمین مشهورتر باشد ، بیشتر آدم ها به دنبال شهرت و دیده شدن هستن اما وقتی سعی میکردم خودم را جای این افراد مشهور بگذارم و روی فرش قرمز قدم بزنم به وحشت افتادم ، بعد دیدم بیشتر آنها هم به وحشت کرده اند ، وقتی وارد مسیر فرش قرمز می شوی باید مدتی بدون حرکت رو به روی خبرنگارها بایستی و لبخند بزنی ، این کار برای هنرپیشه های زن پراسترس تر می نماید چرا که قرارست بهترین و بدترین لباس های شب نیز از بین آن ها انتخاب شود ، اینست زندگی زیر ذره­بین نگاه های نخراشیده ی مردم و تقریبا هدف خیلی از ماها .

 دوست ندارم گمنام بمانم اما آنقدر هم خوشم نمی آید معروف باشم ، از هر چیزی که خوشم نمی آید و به همان اندازه از متضادش هم بدم می آید . چنین ذهنی ممکن است دیوانه ات کند ، ممکن است خودت را سرپا نگه داری اما نتوانی به کسی بگویی نه آ و نه ب . گزینه ی رهایی بخش چیست ؟ کاری نکردن؟ فضانوردی میان تصمیم­ها ؟ بگذارید این یادداشت مثل سریال لاست باشد فقط سوال ایجاد کند ، دیگه در جیم جواب­های رنگ و وارنگ ندارم ( نه اینکه قبلا داشته ام ) بگذریم ... به جشنواره ی کن که فکر می کنم و کسانی که جایزه ها بردند این فکر به سرم می زند که معمولا کسی که شایسته ی برد است قاعدتانباید برای جایزه فیلم ساخته باشد ، پس وقتی جایزه هم برده برایش مهم نیست ؛ اگر برایش مهم باشد و سال بعد بخواهد دوباره به همین مطرحی باشد می شود مثل خیلی از هنرمندها که رفتند به سراشیبی ، بله ! عقیده دارم که جایزه مردم را خراب می کند. همین دلیل بسط پیدا  می­کند در نگرش من به زندگی ، اگر چیزی را واقعا بخواهی همانا از آن دور و دورتر می شوی مخصوصا اگر کلید محقق شدن آرزویت در دست کسی بجز خودت باشد . با این فکر بیشتر چیزها ارزش سعی کرد را از دست می دهد و زندگی ساده تر می شود .برای من مهم نیست که قیمت بنزین گران شده ، مسائل سیاسی اذیتم نمی کند ، چون آخر سر می دانم که اگر یک ذهن مجنون در بهشت هم قرار بگیرد معذب است و وارونه اش اینک اگر به فکر و خیال ها سر و سامان بدهیم و سری شفاف داشته باشیم در بدترین جاها نیز آرامش داشتن شدنی است .

و اینکه

آرامشم آرزوست ...

 

 


تاملاتی درباره ی بی نیازی 

                                     یا

                                     چگونه واقعا آزاد و رها باشیم ؟


بار ها شده در فکر این فرو رویم که کاش این حس و حالی که الآن داریم تمام نشود ، کاش شن های زمان سر جای خودشان میخکوب شوند و بگذارند قدری با خودمان راحت باشیم تا بدون ترس از سوت پایان ، واقعا از بازی لذت ببریم . اما می دانیم که نمی شود ، زمان شتابان حرکت می کند و حالا آن بچه ی بازیگوشی که دور اتاق می دوید دبیرستانی شده ، عاشق شده و حتی ما را یادش نمی آید. بله! ... تو نمی توانی زمان را منجمد کنی اما با فکر کردن به تیک تیک ساعت کم کم خودت را از پا خواهی انداخت . زندگی مسابقه ای می شود که بدون هدف باید مرتب بدوی ، خسته از میهمانی های شبانه به خانه برگردی و دوباره فردا صبح جلوی میز مدیر دست به سینه ایستاده باشی. تا ساعت چهار خیلی مانده ، حالا حالا هستیم خدمتتان. اما این ها کافی نیست ، آرزو می کنی که آن صندل هایی را پاکنی که در ایستاگرام دیده بودی و بعد افسوس می خوری که کاش دیرتر آیفون خریده بودی تا مدل جدیدترش را داشته باشی . به این فکر می کنی که توان رفتن به ایتالیا را نداری و تعطیلی بعدی باید بروی شمال . چه افتضاح ! چقدر زندگی بدی داری ، چرا نمی توانی ماشین وارداتی سوار شوی ؟ راستی تو هم از آن خط ها روی پیشانی ات افتاده ؟ جوانی زود تمام می شود ...

در لحظه زندگی نمی کنیم ، اما خیلی این را می گوییم ، اینکه در لحظه زندگی می کنیم ، خوشحال و موفق هستیم و عکس های فیسبوکی­مان هم اثباتی بر این مدعاست، همه این ادعا را دارند که دم را غنیمت می شمارند اما کسی واقعا بلد نیست این کار را انجام دهد . کافی است که ترافیک کمی کند باشد تا ما تمام ماتم های دنیا را دوباره جلوی چشممان بیاریم . بگذارید بگویم این که از تک تک دقایق زندگی کیف کنیم ، خودش می تواند یک دستاورد باشد ، یک هدف برای زندگی یا یک موفقیت به اندازه نه ، بلکه واقعی تر و ماندگارتر از برنده شدن اسکار یا چیزهای شبیه به این . همانطور که اصغر فرهادی یک شبه به حدی نرسید که برنده این جایزه شود هیچکسی هم یک شبه نمی تواند به فضیلت های زندگی دست پیدا کند اما چون مربوط به درونی ترین حالات و شخصیت خودمان است خیلی راحت تر از هدف های دیگر بدست می آید . اگر هدفتان ماشین ، خانه و زر و زور است کمی باید با بدبیاری های بیشتری رو به رو شوید اما داشتن آرامش درونی فقط به اهرم اراده ی ما نیاز دارد ، اینکه وقایع اطرافت را پشت شیشه ای از آرامش ببینیم ، گونه ای که هیچ جوری نتواند خرابمان کند .

تقریبا من و همه ی کسانی که می شناسم در امنیت و آرامش قابل قبولی به سر می برند ، هیچکداممان به نان شب محتاج نیستیم ، می توانیم سوار تاکسی شویم و جانمان در اثر هیچ عملیاتی تروریستی ای در خطر نیست . ( شکر ) پس چرا مرتب به پستمان جوان های وارفته و غر غرو می خورد؟ چرا باهم جوری رفتار می کنیم که انگار حقمان را خورده اند ؟ جوابی که من در آستین دارم اینست : زیاده خواهی و حرص . چیزی که آتشمان می زند ، چیزی که ما را به داشته های مادی و معنوی مان نابینا کرده ، از هم نشینی خانواده لذت نمی بریم ، مرتب از سرعت پایین کامپیوتر و اینترنت می نالیم . چطور شد که این همه رفاه که شاید صدسال پیش نوعی زندگی شاهانه و حتی بهتر از آن به حساب می آمد انقدر موجب کسالت ما شده ؟ شکرگذاری را از یاد برده ایم و دنبال چیزهای جدیدی هستیم که می دانیم یک هفته بعد از داشتنش برایمان کسالت آور خواهد شد.

تصور کنید که ناگهان تمام چیز هایتان را از دست می دهید ، آنی که کنار شماست ناگهان عمرش به پایان می رسد . پاهای که رویش ایستاده اید از کار می افتد یا چشمتان انقدر کم­سو می شود که خواندن این نوشته ها را برایتان ناممکن می کند ، ترسناک است نه ؟ اما همین الان شما این ها را دارید ، پدر و مادرتان زنده اند . بچه های هم نسلان شما متولد شده اند و به نظر همه چیز خوبست . چرا نباید احساس شادی کنم وقتی که اینقدر چیز های خوب اطرافم را پر کرده ؟  هر روز به این فکر کنیم که اگر این سر ، دست یا پا را نداشتیم ، اگر یتیم و در کشوری پرت به دینا می امدیم چقدر اوضاع و شرایط هم اکنونمان آرزوی مان می بود .

خیلی ها به دنبال آزادی پیراهن خود را می درند اما وقتی ماشین گران قیمتی از کنارشان رد می شود با خشم به آن خیره می شوند ، آری هر تایر این ماشین به قیمت خون بهای منست. کسی که برای آزادی بشر ارزش قائل است اما خودش اسیر تمام نیاز ها و حرص هاییست که هر روزه عصبانیش می کند و باعث می شود قلبش پر از نفرت و حسادت شود . به نظر خیلی از ما ها که دم از آزادی می زنیم مدت زیادی است که در مصرف گرایی و خواستن چیزهایی که جامعه بهمان یاد داده که داشتنش هنر است اسیر هستیم . قیمت این ماشین دو میلیارد است .خوب به من چه ؟ چرا باید این ماشین را بخواهم ؟ چون نمادی از موفقیت در جامعه است . چرا باید نماد موفقیت را برانم ؟ چون مردم مرا تایید خواهند کرد و دوست خواهند داشت . چرا به دوست داشتن مردم نیاز دارم ؟ چون دوست دارم محبوب و معروف باشم . چرا دوست دارم محبوب باشم ؟ چون که دلیلی برای دوست داشتن خودم داشته باشم .

خودتان را دوست داشته باشید ، احساس حقارت نکنید ، دماغتان را عمل نکنید . اگر برند گوشی شما را مسخره می کنند از اینکه در جمعی درش بیاورید خجالت نکشید . اصلا بیایید تمرین کنیم که حرف های بزنیم که دیگران دوست ندارند بشنوند . لباسی بپوشیم که سلیقه ی خودمان است نه اینکه مد شده است و همه گیر. چه می شود واقعا ؟ تنها می مانید ؟ فحش می خوریم ؟ نه ! به نظر من آزاد می شویم . خیلی از چیزهایی که می خواهیم و خیلی چیزهایی که داریم به در دمان نمی خورند ، دور و برمان را شلوغ کرده و گوشه ای افتاده اند . چرا باید این ها داشته باشم ؟ چرا باید بیشترشان کنم ؟ چرا هنوز جرئت خوشحال و بی تکلف زندگی کردن را ندارم ؟