این اقلیت یک نفره

وبلاگ شخصی علی امامی نائینی

این اقلیت یک نفره

وبلاگ شخصی علی امامی نائینی

یا

شاید خوبیش همینه، اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 

دو گوی شیشه ای می آورد، از آنهایی که وارونه اش می کنیم برف می گیرد، همانی که افتادنش در فصل آغازین همشهری کین شیرفهمان می کند که شخصیت اصلی دیگر زنده نیست. دو گوی را به هم می زند، در اثر ضربه یکی از آن ها می شکند، خرد و داغان می شود، اینجا لحظات تبدیل، تولد و مرگ توأمانست، نقطه ای عطف.

این یادداشت را در سوگ و شاید رهایی از دست دنیایی می نویسم که عمرش به سر آمده است، یک سال و  نیم و شاید دو سال و روی هم رفته با در نظرگرفتن مقدمه و موخره­اش سه سال؛ سال های گذار، شب های بی خوابی و التهابی که به روزهای عصبانی و گرفته ختم می شد، این دنیایی بود که فرو ریختنش را جشن می گیرم و مسرورم که از تصادف دو دنیا یکی باید فرو ریزد. گویی تمام جنگ های عالم تمام شده و سربازهای زخمی آن نبردی که هیچوقت فکر نمی کردم تمام شود حالا در بیمارستان­ها در حال التیام یافتنند، خانه و کارخانه ها ویران شده و خیلی ها به خانه باز نمی گردند اما باید خوشبین بود، به زودی خاکستری ها سبز می شود، اروپا که شد چرا من نشوم ؟

خودم را در سفر میان دنیاها و سیاره های کوچکی پیدا میکنم. دوره ای که اسیر فلان فکر یا آن دوره هایی که چشم به چیزهای دیگری دوخته بودم، زمان اما در همه چیز ترک می اندازد و اتفاقات لگدی است به این جسم خسته تا خودش و تمام متعلقاتش را یکجا سرنگون کند. بین خودمان باشد، زندگیم به کمدی می ماند، اگر کسی مدتی مرا نبیند و سوال کند که "آن" چه شد خواهم خندید، به آدمی که احتمالا منم در خاطر کس دیگر که فلان حرف گل­درشت را زده می خندم و می گویم "آن" هیچ نشد، نویسنده ها تصمیم گرفتند مرا درگیر داستانی جذابتر کنند و به همین ترتیب من در زمان تغییر می کنم. نکته ی تاریک ماجرا اینست که من، من میمانم، جدا از اینکه دغدغه ام چیست همان آدم قبلی ام. محافظه کاری که عاشق گرافیک می شود، همان آدم محافظه کار تصمیم می گیرد شانسش را در کارهای آکادمیک امتحان کند و دوباره همان آدم شهرش را ترک می کند تا در جایی دور دنبال سوژه ای برای فیلم بگردد. شاید تغییراتی جزئی نیز در من صورت گرفته باشد اما امیال و عادت هایم همان هاست، تغییری دایره وار و بی جهت به علاوه ی بالا رفتن سن، ساز و کار روزمرگی های منست. همچنان که فکر می کنم به شدت احساساتی شدم فکر می کنم حس کردن و ارتباط گرفتنم را در حال از دست دادنم و با همه ی اینها هنوز همان حس تک افتادگی و غم و حیران دوران دبستان در من حضور دارد. ابدا نمی دانم دارد چه اتفاقی می افتاد و دارم چه کار می کنم اما همین شکستن گوی ها برایم جذابیت دارد، مردن ها و زنده شدن های متوالی و به­علاوه ، ناامید کردن آدم هایی که سراغ "آن" را می گیرند.

 

یا 

یادداشتی که دنباله اش اول نوشته شد اما بنا به دلایلی زودتر منتشر شد


تمام حرف های قشنگ دنیا را ازبرم، فکرش را که می کنم خودم را معطوف شرایط و اتفاقات دور و برم خواهم یافت، اگر خوبی ای اتفاق بیافتد سردماغ می آیم و اگر همان اتفاق خوب در چرخه ی روزمرگی به چشم نیاید می شوم همان آدم بدبین و غر غرو که همه می شناسیم، می دانم با این رویه نمی شود به سعادت رسید، فکر می کنم که چه چیزی مرا دچار ملال می کند و جوابش را همیشه می دانم، وقتی که بیکارم حالم خوب نیست، از آن طرف وقتی سرم شلوغ می شود آرزوی بیکاری و ملال و تلگرام می کنم. احساس می کنم حرکت بین این دوگانه ی خیلی معمولی مرا به زندگی سرحالتری می رساند. خلاصه اش می شود "خودت را درگیر کن و سپس در رو!" شاید بعدش اضافه کنیم کهدوباره چیزی را پیدا کن که دوسش داری که بازهم دلت را بزند و فرار کنی" شاید به نقطه ی اول. در درازمدت با این روش می شود کاری صورت داد، در غیر اینصورت باید کارمندی کرد، در غیر اینصورت باید افسرده و معتاد شد. راه دیگری جز این نیست، مگر اینکه نظر کرده باشید، ورنر هرزوگ باشید یا الخ.

همیشه به اینکه ورنر هرزوگ نیستم فکر می کنم، او  به جسارتی مصلح هست که فکر می کنم هیچگاه نداشتمش، حالا به چیزهایی فکر می کنم که او ندارد اما من دارم، مثلا چه می تواند باشد، ذهنی سراسر انتزاعی و فرار؟ محافظه کاری؟ هرچه باشد من آن سوی طیفی هستم که استاد ایستاده است، قدرتش از دست ها و پاهایش می آید. قدرت من اما آمیخته ای هست از نشستن و دراز کشیدن و تحمل زانو دردی همیشگی. دیگر به این باور رسیده ام که مدل بودنم و این درد مزمن و همه ی استرس و ترس هایم مرا شکل داده است. دوست داشتنی باشم یا مسخره هر چه هستم با تغییر یکی از این پارامترها از دست می رود. دوباره خودم را محصول عوامل اطراف می بینم، آن چیزی که دست من بود شاید کنترل نفس و رفتارم باشد و تصمیم نهایی ام. تصمیمی که عملی شدنش آنقدر طاقت فرسا بود که آن لحظه ای که جرقه اش در ذهنم زده شد را به خاطر ندارم. خلاصه آن تصمیم می شود این "برو" و این رفتن احتمالا رهایی بخش است.

یا

خسته شدم از این همه گرمک بی مزه


زندگی در طلب کردن سفریست با مقصد جهنم. دیگر همه یاد گرفته ایم که این مسیرست که اهمیت دارد، وقتی به یاد می آوریم، دوره ها زیباترند، خط هایی که ما را به نقطه هایی رسانیدند، نقطه هایی که ما را به جایی پرتاب می کنند و این پرش های بعضا منفعلانه دست آخر ما را به اینجا می کشاند، به لحظه ای گذرا و دست نیافتی به نام اکنون.

چیزی را پس ذهنم طلب می کنم، می گویند خواستن همان حرکتست و نیروی حیات را بر می خیزاند، حرف درستی است اما هر چیزی دوسو دارد، متاسفانه نمی توان تا ابد روی لبه ی نازک این سکه دور خود چرخید، دست آخر عضو تیمی خواهیم شد. از خواستن ها، مرض ها و ترس هایش را جذب می کنیم، پیش می رویم و مطلع هستیم که بخشی از ما فرو می ریزد، شعفی تبخیر می شود و برقی از نگاهمان ناپدید. چهره ی بی جانمان روی سکو می رود، جایزه را دریافت می کند و تشویق می شود. به خانه بر می گردیم، روشنایی این خانه را قبلا با چیز دیگری معامله کرده ایم. سعی می کنیم ماسکمان را از صورت جدا کنیم، نسبتا موفق می شویم اما تهرنگ و خراش های نقاب روی پوستمان جاخوش کرده. روی کاغذ زندگی ما بی نظیرست، خراش ها را نخواهد دید، این ها حداقل پرداخت های خواسته های ماست. چیزی بوده که از قبل هم پیشبینی می کردیم حتی وقتی در یک میهمانی شبانه با تبسم بخشی از برنامه هایمان را لو می دهیم می دانیم که هر انتخابی تکراری است، دست آخر سرنوشت ما مخلوطی مهندسی شده از ترکیب زندگی اقوام و پیشینیانمان خواهد شد، فکر می کنیم در این دویدن ها، در این گریزپایی شتابی وجود دارد که ما را از کلیشه می رهایاند اما اینطور نمی شود، داشتن شتاب منوط به صرف حداقل انرژی ای است که فکر می کنم برای تهیه اش نیروی حیاتمان می سوزد، بین همین حرکت هاست که ساییده می شویم، سوختمان تمام می شود و مجبوریم دنده را خلاص کنیم و نزدیک ترین آبادی همانجاییست که اکنون در حال شکل گیریست. جایی میان چه خوب می شدها و چیزهایی که پشت سر گذاشتیم. جزیره ی حزن انگیزی که نور چراغ های خیابانش با حسرت روشن می شود و مساحت زمینش با از خودبیزاری وجب می شود. جزیره ی اکنون زندان زندگی ماست. ذهنیتی که ما را به سمت خواسته ای می کشاند و نیروی حیاتمان را به غلیان می انداخت ما را در این برهوت تنها می گذارد، دوربین دورتر دورتر می شود و ما غرق در عرق و چرک مشغول ور رفتن به ماشین هستیم، حالا نمای دورتری از صحرای بی آبی و علفی می بینیم که ماشینی و راننده اش کوچکترین و بی اهمیت ترین جز آنست. دوست دارم این فیلم را اینگونه تمام کنم : کادرهای کوچکی از نماهای مشابه، همگی رانندهای خسته ای را نشان می دهد که بنزین تمام کرده اند. همگی اسیر بیابان ها هستیم، پخش در اقصی نقاط دنیا، از نژادها و موقعیت های مختلف. همگی خواسته اند و همگی جایی میان راه، قبل از خراب شدن ماشین به این فکر می کنند که راستی! چه می خواستیم؟

 



 یا

هفتم اردیبهشت شد و ما هنوز در خم اسفند سال پیش


نمی خواهم وارد جزئیات شوم و نم نمک برای اثبات حرف هایم مثال و فرضیه بیاورم. بدیهی است که منطق ساز و کار دنیا بر مبنای بده-بستان و معامله قرار گرفته است، یک تراژدی که دیگر کلیشه ای شده: همه فاوست هایی هستیم و مجبور به معامله با شیطان.

مهم ترین قسمت زندگی زنده بودن ماست و بهایی که باید برایش پرداخت می کنیم همان تحمل زنده بودنمانست، یعنی دریافت و پردازش چیزهای اطرافمان، هضمش و تبدیل کردنش به احساسی و واکنشی. وجود داشتن دردآورست، حس کردن همان برادر زجرکشیدن است و فکر می کنم در طول زندگی باید یاد بگیریم که پی این امتیاز یعنی حیات و وجود داشتن را به تن خود بمالیم.

من قدرت فکر کردن را دارم، همان توانایی که گاهی می گذارد طراحی کنم یا درباره ی چیزی، چیزکی بنویسم اما این ذهن گاهی هم مرا به سیاهی و نفس نفس زدن می کشاند. اگر می خواهم قدرت دست به قلم شدن را داشته باشم باید بهایش را با برابر سایه وارش، فکر کردن به پوچی و بی کفایتی ام پرداخت کنم. زمان هایی هست که فکر می کنم کاش ملخی روی شاخه ای بودم و از هفت دنیا آزاد. اما بهایی ملخ بودن مساوی است با احتمال خورده شدنم توسط یک قورباغه، پس داشتن مقدار معین و ایمنی از غم وجود داشتن بر احتمال غذای موجودی لجز شدن ارجع است. حالا با خیال راحت می توانم وبلاگ بنویسم، هروقت که دوست داشته باشم و فکر کنم این درد حضورم را به چیز بامعناتری سیقل می دهد. خیلی کارها هست که هنوز نکردم و احتمالا بیشترشان قرارست مایه ی غذابم تا پیری ام فراهم کند اما اینم بهایی است برای نوعی بودن،بلندپرواز بودن.

یا

 وقتی که یه توپ دارم قلقلی رو تو اسفند 94 می خونم


پنجم دبستان به این باور رسیدم که می توانم بنویسم، راجع به یکسری زامبی نوشته بودم که شهری را گرفته بودند ، داستانم قهرمانی داشت که در اوایل ماجرا کشته میشد، این ها را با اشتیاق جلوی کلاس بیست سی نفره مان خواندم. کسی خوشش نیامد، معلم تعجب کرده بود، گفت به سرت زده اما خوب می نویسی. این معلم را به شکلی ویژه ای دوست دارم، او کسی بود که درباره ی مردی مرموز میگفت، مردی که تنها پارچه ای لباسشست و بزی دارد که شیرش غذای اوست، گفت که این مرد هند را آزاد کرد، وقتی راجع به ترور گاندی در آن سن و سال شنیدم داشتم قوانینی از ساز و کار دنیا را برای خودم دست و پا می کردم، بعدش امیرکبیر و تمام وزیرهای کارآمد دربار ایران که آخر سرشان بخاطر خوش خدمتی از تن جدا شد به این لیست اضافه شد، بعد خودکشی اهالی فن و چیزهای متفرقه ی دیگر. تمام اینها را کنار هم چیدم تا به این باور برسم که آدم های کار درست له می شوند، کسی آن ها را می کشد یا در بهترین حالت تنها می مانند.

اوج تنهایی و له شدگی من در راهنمایی اتفاق افتاد، دورانی که احتمال می دهم بیشتر مشکلاتی که گاهی گریبانم را حالا می گیرد، بذر نکبت باری بوده که با دست های مهربان ناظم و معلم های آن زمان در روح نوی من کاشته شد، زمان هایی می رسد که می گویم باید این سه سال را زیرسبیلی رد کنم و بگویم همه ی آن تیمارستان استعدادکشی و تحقیر را فراموش کنم اما می بینم که فقط من نبودم، من شکستن شخصیت دیگران را همانجا به یاد می آورم. بهترین موضعی که می توانم نسبت آن مدرسه ی جهنمی بگیرم اینست که امیدوار باشم هیچکدام از عوامل آن مسئول "پرورش" و "تادیب" هیچ نوجوانی دیگری نشوند.

بیشتر اوقات به نوشتن فکر می کنم، به ننوشتن فکر می کنم و حس گناه تقریبا زندگی ام را از ریل خارج کرده است، اما خوشحالم، خوشحال از اینکه رویای کودکی ام هنوز با من مانده  است و اینکه توانستم با آن از چند سیستم بیمار عبور کنم.

وقتی کودکی را می بینم برایش شدیدا نگرانم، اینکه او قرارست وارد مدرسه بشود هیچ زیبایی ندارد، برای من سیاه ترین دوران زندگی ام همین مدرسه رفتن ها بود و اصلا مانند نود و نه درصد دوستان دیگر نوستالژی دوران کودکی و نوجوانی را در سر ندارم. زندگی خوش من با دانشگاه شروع شد، با معماری. چیزی که می توانستم همان زامبی های انشای بچگی ام را دوباره در طرحهایم احضار کنم.

دوباره به تمام قربانی های آموزش و پرورش فکر می کنم، خیلی از آن ها شاید به قدر من خوشانس نبوده باشند، معلوم نیست آنها این حجم سیاهی را چطور قرارست هضم کنند، آن ها معماری شان را در چه پیدا می کنند؟ اگر کمی مانند من به سرشت تلخ آدم ها ایمان داشته باشید، جواب های احتمالی ممکن است ترسناک باشد.

خلاصه و خلاصه که من از مدرسه بدم می آید، دوست دارم هیچ آدمی مجبور به مدرسه رفتن نباشد و برای این بچه دار نمی شوم که مجبور نباشم او را به مدرسه بفرستم.

 در اسطوره ها موجوداتی هستند بنام نگهبان دروازه، کار اینها بازداشتن قهرمان از حرکت و پیش رفتن است، مثل ناظم های مدرسه ام و به خصوص معلم پرورشی راهنمایی و البته داورهای پایانامه ی بزرگسالی ام. عادت خوب من اینست که پیش از هر حمله ای حمله ها را به خودم کرده ام، در ویرانه ی شک، در سرزمین من چیزی برای این کرکس ها نمانده. من تصویری از خرابه های سنگی باستانی ام در یک ظهر تابستانی. چیزی در این سرزمین گیرتان نمی آید تا نخواهم. حمله ها بی اثر است چون قهرمان داستان سال ها پیش از خفگی مرده است. اما این یک داستان اساطیری است، مرگ ها قابل بازگشتند اما حافظه ها مانند ساعت کار می کند. بارها کشته شدم و نسبت به هر زخم فقط یکبار دردم می گیرد، تکرار یک درد برایم بی اثر شده، این یک بیانه یا یادآوری به خودم نیست .

معمار قصه دوست دارد بنویسد، بسازد و از دروازه ها عبور کند، شتاب بگیرد و حمله کند. خستگی بی اندازه را دوست ندارد، او نمی داند چگونه وارد سرزمین ملالی شده که هیچ یک از ترفندهای پیشین دیگر رهایی بخش نیستند. معمار سرش را می خاراند و دوباره خنجرش را آرام آرام وارد ارگان های درونش می کند،  طوری می چرخاند آن را که دردش بگیرد، شاید این کابوس به جای دیگر تلپورت شود، شاید بمیرد و وقتی زنده شود سال ها از این کساطی گذشته باشد. این مردن و زنده شدن های متوالی هم خودش به بخشی از ملال و تکرار تبدیل شده. خنجر می برد اما نمی کشد. نگاهی به نقشه ی گنج می کند و آرزو می کند شاید خنجری در آن صندوقچه باشد که واقعا می برد، عمیق و کشنده.

یا

من هنوز درگیر تیک تیک ساعتم


آخرین بارها را چطور می شود فهمید وقتی که هنوز تجربه های دم دستی و روزمره ی ما هستند، ناآگاهانه به جلو می رویم اما همین لحظات خیلی معمولی قرارست در ذهنمان طلایی شوند و موجب آه و ناله مکررمان وقتی که یادشان می افتیم.

روی صندلی نشسته ام و به سلمانی ام می گویم که دوست دارم قدر همین لحظات را بدانم، می خواهم تک تک ثانیه هایی که از سر می گذرانم را حس کنم. نمی فهمد، برایش مثال پوست دست هایم را می اورم، می گویم هنوز دست هایم پیر نشده، همین چیزهایی که به داشتنش ناآگاهیم بعد که می روند موجبات بدبختی مان را فراهم می کند، نمی فهمد، می گوید برو کشتی سواری کن با چند زیباروی رنگ و وارنگ.

یک هفته می گذرد و من در اتوبوس نشسته ام، تمام سفر انلاین بوده ام و در حال حرف زدن راجع به سینما و بحث های متفرقه ی دیگر. به اینکه این مسیر تهران و اصفهان را تاحالا چندبار آمدم و برگشتم فکر می کنم، به اینکه کی آخرینش اتفاق می افتد.شاید سال ها بعد شاید هم خیلی زود.

دوباره زمان و من هنوز موضوع مهم تری از آن برای نوشتن درباره اش پیدا نمی کنم. مثل شخصیت اول کتاب سلاخ خانه شماره پنجم در زمان متلاشی یا شکسته ام، ذهنم میان گذشته و آینده مدام حرکت می کند، گذشته تاویل پذیرست و هربار معنی خاصی می دهد، آینده اما با تخیلم جان می گیرد، چیزهای عجیبی به ذهنم می رسد و دوباره به حال فرار می کنم و می بینم دوباره از عقربه رو دست خورده ام، به این فکر می کنم که اگر اینها را بنویسم یا فیلمی از رویش بسازم هیچکس نخواهدش فهمید، به این فکر می کنم که در زمان گم شدم.

یا

چرخ گوشتی به نام زمان


دوستی دارم که محتوی وبلاگ‌ها را به ویترین نویسنده‌اش تشبیه می‌کند؛ چیزهای خوب کنار هم قرار می‌گیرند و تصویری مجازی و تعریف‌شده ای به صاحبش اعطا می‌کند، دقیقاً همان لبان خندان و خوشگذرانی های کنار ساحل که در اینستاگرام افراد پست می شود. اما من همیشه واقعیت را ترجیح می‌دادم، دقیقاً درباره‌ی نوشتن همان نظری را دارم که درباره‌ی عکس گرفتن یا فیلم ساختن ، می‌گویم باید آن چیزی که ازمان بیرون می‌جهد طبیعی و بدون روتوش باشد، زیبا نشده باشد، مهندسی نشده باشد. این کار قرار نیست تصویری خوبی از ما به کس یا کسانی مخابره کند، اصلاً شاید هدفش ارتباط یا رساندن پیام نباشد، آن چیزی که الآن از مدیوم وبلاگم به من می‌رسد دنبال کردن سیر تفکراتی است که تا همین چند ماه پیش داشته‌ام ولی زندگی جوری ما را تغییر می‌دهد که شاید حرف‌های قبلی‌مان هم کاملاً از یاد برده باشیم.

برای نویسنده این بیرون ریختن کلمات بسیار مهم‌تر است، نویسنده مرتب پاک می‌کند، می‌برد و می‌دوزد تا شاید خواننده‌ی فرضی‌اش نکند فلان فکر را بکند، ازآنجایی‌که خودم زیاد وبلاگ می‌خوانم، می‌دانم که قرار است حداکثر 10 دقیقه برای خواندن متنی وقت بگذارم و در آخر اگر خیلی نوشته‌ی جالبی بود فکر کنم که چه نویسنده‌ی محترمی این متن را نوشته و سعی می کنم اسم وبلاگش را به خاطر بسپارم.

این نوشتن‌ها خیلی مهم است و مهم‌تر برای خود مایی که می‌نویسیم، چراکه بودنمان را ثبت می‌کنیم، وبلاگ نوشتم باعث می‌شود که عقب‌ماندگی‌ام از زمان را کمی ترمیم کنم، نگاه کنم که چه فرایندی را طی کردم تا به این نقطه رسیدم و احساس کنم واقعاً این‌همه سال که گذشته واقعاً "حسی" در من ایجاد کرده و از جایی به‌جای دیگر تکانش داده. مسئله‌ای که خیلی بهش فکر می کنم همین زمان است که همیشه به اندازه فکر کردن به وضعیتی که اکنون در آنیم ازش عقب می مانیم، هیچجور نمی توان آن را در دست گرفت ، نادستیافتنی و دور است، اینکه به گذشته نگاه می کنیم و به نظر ساختمانی است پر از هزاران حفره که داریم با تخیلمان روکشی طلایی رنگ بهش می زنیم.

با گذشته غریبه ایم، آینده همچنان نزدیک و ترسناک است و حال را همچنان گم کرده ایم. شاید نوشتن بتواند این سه دست نیافتنی را به صورت فرضی کنار هم مرتب کند، میگویم شاید بتواند این راز زمان و گذر عمر را کمی روشن کند، شاید. تنها راهی که می توانم برای غلبه بر این شکست ناپذیر پیدا کنم همین فیلم گرفتن های بی مورد از چیزها و جاهای معمولی و نوشتن گاه به گاه است، همین که شما این ها را می خوانید و من در گذشته ام نوشتمش می تواند موضوع یک فیلم ترسناک باشد. الآنِ من، می شود آینده ی تو...

 

یا

" من خودم یک دسته گرگم، ویژگی مشترک این پک هم نبود حافظفست، عینهو همون فیلمه"


عنوان تز جدیدم برای زندگی، گرگ باران‌دیده شدن است، این یعنی ترس و اضطراب پیشامدهای آینده را کنار می‌گذاریم و وارد ماجرا می‌شویم، در این میان سطح توقعمان پایین است، انتظار داریم که خراب و داغان شویم اما تز گرگ باران‌دیده شدن می‌گوید که بعد از تمام پلشتی‌ها و سوتی‌هایی که در  این میان می‌دهیم پوستمان کلفت خواهد شد. آن چیزی که در این پروسهی آزمایش و خطا بدست می‌آوریم گاهی ارزشمندست، اسمش را نمی گویم چون کلیشه ایست اما حسش مثل همان وقتی است که با خود می گوییم " اوه من از این چیزا عبور کردم دیگه ..."

زندگی یعنی بر لبه ی پرتگاه ایستادن و برخود لرزیدن، یا خواهیم پرید یا خود زندگی تصمیم می‌گیرد که در چه زمانی و کجا پرتمان کند. واژهی پرتگاه کمی بار منفی به ذهن مخابره می‌کند اما در اینجا تأکید من بر بازگشت‌ناپذیری زمان و وابستگی سرنوشت ما به رویدادهای کوچک و به‌ظاهر تصادفی است که ما را به نقطه‌ای روی نمودار زندگی می‌رساند که ناگهان برگ‌ بر می‌گردد، نمودار می‌چرخد، نوسان می کند، نیرویی جلوی بازگشت چیزها را به حالت قبلی می گیرد، مثل نیروی گرانش زمین، چیزی که در لبه ی پرتگاه بدان فکر می کنیم و وحشت برمان می دارد بلیط یک طرفه ی ما به سمت آینده ی نامعلوم ماست، قرارست دنیاهایی فروبریزند و دنیاهایی دیگر کشف شوند، کرک‌ترها می‌میرند و تعداد زیادی نقش اصلی و سیاهی لشگر اضافه می‌شوند. این همان نقطه‌ای است که ما پرتاب می‌شویم، ذهن و بدمان با زمان اصطکاک پیدا می‌کند، گویا این پروسه نامش رشد است، پختگی و تجربه اندوختن، این کشیده شدن و گرفتگی مفاصلمان تا زمانی ادامه می‌یابد که جزئی از کل شویم، سیستم متخاصمی که کارش اصطکاک دادن نفوس است. اینجاست که گرگ باران‌دیده می‌شویم و گرگ‌بچه‌های گریان را زیر باران می‌بینیم، چرخه دوباره خود را تولید می کند و اینبار ما نیستیم که موضوع اصلی آن هستیم.

 ابرها باز می گردند، قرارست دوباره همه جا تر شود؛ باران‌ها اما انواع گوناگون دارند، همچنان که در حال پرسه زدنیم می‌دانیم که باید خود را برای فصل باران‌های اسیدی نیز آماده کنیم. 


     یا

     حال و هوای آبانی ما


فکر می‌کنم بدترین گناه هر آدم را هدر دادن منابع و استعدادهای بالقوه‌اش می‌دانم، گاه و بی گاه خودم را بزرگ‌ترین گناهکار عالم پیدا می‌کنم، نقاشی که هیچ نکشید، نویسنده‌ای که بیش از نوشتن به آن فکر می‌کرد و معماری که پتک به دست گرفت.

از بهمن دو سال پیش نوشتن مجموعه جملاتی که آن موقع بنام شعر در وبلاگ قبلیم می‌نوشتم را کنار گذاشتم، دیگر کلمات کنار هم نمی‌شستند گویی که دیگر نیاز به ترتیب و آرایش موقر آن‌ها کنار هم  را از دست می‌دادم، شاید از آن نقطه به بعد شیوه‌ی تکلم کتبی‌ام عوض شد بااین‌حال هیچ‌وقت هم‌دلم برای آن روش قبلی تنگ نشد. معیار مشخصی موقعی که می‌نویسیم برای فهمیدن کیفیت اثرمان وجود ندارد، شاید واقعی‌ترینش احساسمان باشد، آیا این چیز سیاه‌وسفیدی که اینک پدیدار شده نتیجه قلیان احساسات بعضاً وحشی و متضاد ماست که دستمان را ناخودآگاه به تراشیدن کلمات وادار می‌کند. کشف این خاستگاه ماورا طبیعی مشکل است، سنگ محک شاید مقایسه سایه‌ی اکنون و دیروزست. نشت و برخاست با بزرگ‌ترین دوست، بدترین دشمن؛آنکه صبح‌ها در چشمانمان خیره می‌شود، همانی که دستش را روی شانه­هامان حس می کنیم اما نمی دانیم این دست مساعدت اوست یا نیتش اینست که ما را به ظلمات پرتاب کند، برای همیشه ...

یا

حرف های قشنگی که بهشان وقعی نمی نهیم 


دیشب یا پریشب بود که پشت تلفن برای برادرم سخنرانی بلند بالایی کردم،راجب قدر لحظات را دانستن می گفتم، اینکه در هر مرحله ای که هستیم شور و شوق یا استرس و عجله ای برای رسیدن به مقطع بعدی را در سر داریم و همچنان که به خواسته مان می رسیم دوباره همان حس و حال قبلی تکرار می شود، استرس و عجله یا اشتیاق به عبور کردن از مرحله ی فعلی و رد کردن و رفتن به سمت چیزهای جدید، در این میان همان لحظاتی که خیلی دوست داشتیم رد شود همان ها اسمشان زندگی است، داریم ...

حقیقت ماجرا اینست که در همین موقعیت فعلی غرق در فکر و خیال و نگرانی ها هستم.سعی می کنم سخت نگیرم اما فکرها حمله می کنند، بی خوابی ها شب ها کنارم و به جای من می خوابند و من بعضی وقت ها دعا می کنم که عبور کنم از این لحظات برزخی فکر کردن به شدن ها و نشدن ها تمام شود و من بالاخره به سرمقصد برسم اما مثل داستان های ماجراجویانه چیزی شنیده ام و به راه افتادم، تمام مسیر مه هست و مغشوش و این احتمال زیاد است که بین راه آب و غذایمان تمام شود و آنوقت است که آدم به خودخوری می افتد، اولش بدنش را دندان می زد و بعد نوبت روح است و یا بالعکس، ترتیبش مهم نیست اما، نباید این بشود عاقبت کار ما، نباید استخوان سرمان برود زیر پای جوینده ی بعدی.