این اقلیت یک نفره

وبلاگ شخصی علی امامی نائینی

این اقلیت یک نفره

وبلاگ شخصی علی امامی نائینی

یا غبار در باد

میرود و می­رود، گریزپا می رود، جسم محکومم که با زنجیری به عقربه­هایش دوخته شده، در راه متلاشی و متلاشی­تر می­شود.  با هر تیک­تیک و با دانستن به این تبدیل­های خستگی ناپذیر صب­ها به ظهرها و ظهرها به عصرها و دست آخر همه­شان به شب، پوست از سرمیکنم. کاش راهی بود، کاش ترفندی می­یافتم که خلاف این خیابان یک­طرفه حتی شده نیم­قدمی بردارم اما باز تا به خود می­آیم دوباره و سه­باره و چندباره ماه­ها گذشته است و من پوست سر میان ناخن­های جویده­شده هنوز گیج توهم فرارم از این زنجیرهای کلفت و زمخت، قصه­ی فراری دلخشکنک. از این جسم که محکومست به زمان و مکان و خواب و خور و حتی نوشتن چندشم می گیرد. سوار بی­رحم می تازد و من روی سطح روزمرگی­ها پوست­کنده می شوم و وقتی به استخواهایم می­رسد، آتش می­گیرد. مخلیه­ام اما نم­نمکی به­کارست، صدایی می شنود که گواهست لحظه­ای دیگر هم طی شده و حالا؛ تمام این­هایی که گفتم دود شده و به هوا رفته است.

با حدقه­های گشاد رفتنش را می­بینم. بین این کشاکش بی رحم، خونمان سفیدی چشمان هراسانمان را میگیرد و کف به دهان میاوریم، هدف اما خشکیدن این سرخی رونده­ی ماست، آنقدر می­تازد که فقط خاک بماند و آنرا هم که باد خواهد برد، چه از ما می ماند در این کشاکش جز غبار. چیست این زندگی؟ ابدا اگر بدانیم و بفهمیم و جرئت سخت گفتن راجع به او بکنیم. 

یا درباره¬ی ساختمان¬هایی که منهدم شدنش را به هنگام بتن ریزی برنامه ریخته¬اند.

نزدیک بهم زندگی می¬کردیم اما نمی¬شناختمش، کلاس درس، هم¬شاگردی¬ها و حتی سرویس مدرسه را در دست داشت چرا که از قدیمی ها بود. من؟ پسرکی تازه وارد با اعتماد¬بنفسی معیوب که پدرش به¬زور برده و سرش را از ته تراشیده بود، فردایش مادرش پیراهن آبی گَل و گشادی تنش کرده و با آن چاقی، کوتاه قدی و طبع نازپرورده¬، ترکیب نامتناجسیت که به جایی که به لحاظ فاصله با شهر و معماری به زندان می¬مانست قدم میگذارد. ابدا نمی¬دانستم چطور در میان هم¬سن و سالانم قد علم کنم. درس توی سرم نمی¬رفت، تنها بودم و گاهی در خانه گریه می کردم، یار غارم صادق هدایت بود، دوست داشتم بمیرم اما فعلا باکره بودم و خودکشی¬ام را به تعویق می انداختم تا اینکه خبر آمد ریاضی¬ام را هشت گرفته¬ام. تعجب برانگیز بود، تبدیل شده بودم به همان درس نخوان¬های عقب مانده¬ای که در مدرسه¬ی قبلی وجود داشتنشان برایم غیرعادی می¬نمود، چطور میشد تک گرفت؟ نمی فهمیدم چه خبرست جز اینکه "من به اینجا متعلق نیستم" یا اینکه "من خنگ¬تر و بی¬سوادتر از هم¬شاگردی¬هایم هستم". اولین نمره ی تک رقمی¬ام مرا طوری کرده بود که دیگر سرکلاس¬ها چیزی نمی¬شنیدم، پیش¬فرضم این شد که ریاضی را نخواهم فهمید و امید داشتم روزی می نشینم و تمام جزوه را می¬خوانم تا شاید فرجی شود، انشالله، من که گناهکار نبودم پس خدا باید طرفم باشد. او اما با ریاضی عشق¬بازی میکرد، هر مسئله¬ی ریاضی گویا قند و عسلیست که در دهناش می گذارند. با کتاب، مدرسه و اهالی آن به سرگرمی رفتار می¬کرد و زنگ ورزش خستگی¬اش را با خالی کردن تمام توانش بر سر توپ. زیادی بلندقامت و به شدت استخوانی بود، کلاسی نبود که دست کشیده و انگشتان بلندش به هوا نرود یا ناگهان لطیفه¬ای را سرکلاس نگوید که موجب خنده¬ی جمعی شود. دستم زیرسرم بود و به دیوار خیره شده بودم، به آجرها، مشاور بی¬سواد مدرسه می¬گفت اینکار از حواس¬پرتی¬ام جلوگیری میکند تا اینکه معلم ریاضی بالای سرم ظاهر شد و بعد با اشاره¬ای او را بلند کرد و کنارم نشاند.

دوره¬ای که بچه¬پسرها سینه¬جلو می اندازند و با گفتن ناسزا و اشارات جنسی سعی در اظهار بزرگسالی دارند او تصمیم گرفته بود که جلوی دهانش را بگیرد، نوعی مراقبه و یک حرکت خلاف جریان، این کارش سخت ما را تحت تاثیر قرار داده بود و این شیفتگی مرا به شخصیتش هرچه بیشتر می کرد. شروع دوستی ما یکجور تمرین و گفتگوی دونفره برای آدم بهتر شدن، بودن و ماندن بود. تا اینجا همه¬چیز به گل و بلبل می¬ماند اما چه چیز توانست همچین پیوند میمونی را طوری کند که حتی احساس می¬کنم ادای اصوات نام همدیگر دهانمان را تلخ خواهدکرد؟ فقط می توانم از جانب خود و نقب زدن به حافظه ی غیرقابل اعتماد چیزهایی را به¬یادآورم. شاید یکی از دلایلش تحمل نکردن نگاهی متفاوت است؛ شاید ما با تکیه بر نام پایبندی به اخلاق پایه های دوستی¬مان را شکل دادیم اما طی سالهای بعد چیزی که بنام اخلاق میشناخت وادارش کرد که برای ناظم قلدرمآب و لمپن¬مسلک مدرسه آدم¬فروشی کند. چه چیزی قلب انسان ها را از هم دور میکند؟ احتمالا اینکه فکر می کنیم ما در مسیری درست حرکت می کنیم و باقی همه شیطانی هستند نفهم که ما را نمی¬فهمند. برای او من آن انحراف شدم وقتی که گفتم آدم¬فروشی هیچ¬طور قابل دفاع نیست. او پوزخند می¬زد و ساکت می¬ماند، همان روشی که برایم توضیح داده بود باهش دربرابر آدم¬های ناجنس رو¬به رو میشود و این مرا بیشتر می¬افروخت. چنان که من به قدر امروز زودرنج بودم هرپورخند اون بمانند سیلی در گوشم تیز بود و برنده.

او هم ریاضی می دانست و هم زبان، نمی توانم بگم محبوب، به¬عکس خیلی دشمن در کلاس داشت اما تمام چیزی بود که روی کاغذ برای من دوست¬داشتنی می نمود، هم¬نشینی با او مساوی بود با بریدن از جمع¬های کثیف پسرانه که تاکیدشان روی عضوجنسی¬ تازه بلوغ یافته¬شان بود و ملحق شدن به یک گروه که علم و اخلاق را برای خود ارزش می داند. اما هر کاری که میکردم هنوز تازه¬وارد بودم، دوستان او از مهدکودک باهش انس گرفته بودند و غریبه¬ا¬ی تنها و خجالتی مثل من حتی اگر قدش بلند شود و سر و زبانی سر کلاس هندسه پیدا کند هنوزم آنقدرها خودی نیست و حالا وقتی که تعریف از اخلاق باعث اختلافی اساسی می شود و او با روحیه¬ی بریدنش مرا به چشم تهدیدی به آرمان¬هایش می¬بیند. او می شود عزیزدردانه¬ی ناظم و چشم او میان بچه¬ها، یک نفوذی خیلی غد و من زنگ جغرافیا با دوستان انقلابی دیگر خودمان را به خواب می زنیم، ناظم از پنجره ی کلاس یک نفر را شکار می¬کند، نویسنده¬ی این سطور را.  برایش تصویری میشوم ضددانش و نفرت او از من بیشتر و بیشتر می¬شود و برای آدم گنددماغی مثل من دوست نداشتن من با بی¬تفاوتی پاسخ داده نمی شود، سایش ایجاد میکنم و متلک¬پراکنی¬هایم بیشتر می شود، هنوز کسی نمی¬داند که دوستی مثال¬زدنی ما تبدیل به لج و لجبازی آتشینی شده است. هم¬کلاسی¬ها مرا نیز یک آدم¬فروش می¬دانند و به خاطر رفتار و حرفهای متفاوتم نتیجه گرفته¬اند که من منافقی حسودم. اینها حقیقت ندارد و حتی یکی از دوست¬های نزدیکم که به خانه¬ی ما رفت و آمد داشت مرا کنار می کشد و راجع به لو دادن موبایل¬های بچه¬های کلاس ازم برادرانه خواهش می کند که حقیقت را بگویم. همان لحظه می فهمم که چقدر برداشتها از سلیقه¬ی رفتاری من دچار کژتابی و دشمنیست، یاد مستند بهشت گمشده می¬افتم که جوانکی چون لباس¬های سیاه می پوشید قتلی شنیع را گردنش می¬اندازند و قبل از محاکمه برایش حکم اعدام صادر می¬کنند. و  این چیزی خیلی عادی¬است در جوامع بسته و عقب¬مانده، ما نوجوانان بی-سوادی بودیم که نه دنیا را می¬شناختیم و نه خودمان را، هنوز درگیر دست و پنجه نرم کردن با بدن و بلوغ بودیم. بسیار بی¬رحم، بسیار بی¬رحم و بسیار مغرور.

درسی که من از این دوستی/دشمنی گرفتم در زندگی¬ام نوعی مرجع رفتار برای تعامل های آتی¬ام شد. زمانی او را بسیار در دل عزیز می¬داشتم اما در اوایل حضورم در آن زندان وحشتناک خرخوان¬ها به خاطر کم¬کردن فشار روانی¬ام نیاز به پشتیبان و دوستی مقتدر داشتم، وقتی که معلم ریاضی جرقه¬ی اولین ارتباط ما را زد، من که موشکفانه او را بررسی کرده بودم و شناخته¬بودمش خودم را نزدیک به علا¬یقش نشان دادم، طبیعیست که وقتی آشنایی بیشتر پیش¬بیاید و من از تظاهر خسته شوم اصطکاک پیش خواهد آمد. وقتی آن خانه¬ی پوشالی فروریخت و هردوی ما دیگر به سمت و سوی متفاوتی از لحاظ جهانبینی رسیده بودیم خیلی چیزها روشن شد، مثلا اینکه حالا با چی کسی می توانم دم¬خور شوم، روش او تا سالی که من میشناختمش طرد حداکثری خیلی رادیکال بود. من از طرف دیگر واقعی شدم و فکر میکنم اینکه خودم هستم و برایم دوست جمع کردن به معنای با هرکسی معاشرت کردن خالی از معناست به دلیل درسی است که من در آن دبیرستان گرفتم، درسی که از حسابان و جبر و آمار مهم¬تر بود.

 حالا بیشتر دلیل تنفرش به خودم را درک می¬کنم، او صرفا مرا بازیگری یافته بود، مصداقی از دروغ، یک رذیل اخلاقی و حالا که نگاه می¬کنم، بعد از این همه سال این تنها چیزیست میان آن همه ضدیتمان، که من با او هم¬نظرم.

 

 

یا آنچه بعد از شیرینی خامه ای ها اتفاق افتاد

نشسته بودم، خسته، کلافه و به خاطر پرخوری کمی هم دلدرد داشتم، آمد و دو دستش را روی زانوهایم گذاشت، بهت­زده بهش خیره شدم و فکر کردم در این هفت سال چه­ها که به سرش نیامده است. در چشمانش غم بخصوصی بود و اینکه او آمده تا به منی که از فوتبال دستی و شیرینی خامه­ای (نارنجک!) به ستوه آمده دلگرمی دهد برایم خجالت­آور بود. در چنین مواقعی نمی­دانم چکار باید کرد و قوانین نانوشته ی برخوردهای اجتماعی به ما چه دیکته می کند، ابتدا به صورت و دستانش نگاه کردم و شروع کردم به خندیدن، مثلا چرا بین این­همه آدم رنگ و وارنگ از سنین مختلف راست آمده، روی پاشنه­هایش بلند شده تا با من بیعت کند؟ آیا او مرا بیشتر از اینها که خود را دوستم معرفی می کنند می شناسد؟ یعنی او مهجز به نگاه ویژه ایست که می تواند لایه های دروغی این خندیدن ها را پس بزند و بفهمد زیر آن صورت های قرمز، روحی زرد مشغول هلاکتست؟

دست چپم را از لیوان قرمزم جدا کردم و به پشت موهای پریشانش رساندم، پوست سرش زیر انگشتانم بود و شروع کردم به ماساژ دادن سر خوش فرمش، یک دستی و باسرخوشی تمام. کاملا تسلیمم بود،  تصمیم گرفتم زیر گردنش را نیز نوازش کنم و بعد به دستانش رسیدم، این نماد دوستی و محبت او. با اینکه آدم این کارها نیستم؛ اما همیشه گفتم، برای آنهایی که به یادم هستند  سنگ تمام می گذارم.

یا هندوانه ها و تابستان

تابستان همان سالی که هدایت نیا با کودتای کثیف همکلاس ها اخراج شد یادداشتم را با عکس هندوانه ی قاچ خورده شروع کردم و استدلال کردم چرا تابستان مهم ترین اتفاق زندگی یک دانشجوست و برایش فرستادم، یعنی ببین تا چه حد دست به قلم و فعالم و رابطه ی ما بند حضورت در دانشگاه نیست. هنوز میشود درباره ی بلا تار و نیچه و اینکه مرز میان دیوانگی، هنر و یک محصول مهندسی شده کجاست ساعت ها گپ بزنیم. میتوانی یله و بی هیچ رودربایستی ای روی چمن ها دراز بکشی و سیگار به دست بددهنی های معمولت را بکنی بدون اینکه نگران تابوی استاد و شاگردی باشی. آن سال می خواستم زمین و زمان را به آسمان بدوزم، مانیفستی برای حلقه ای از دانشجویان معماری بنویسم که ما در طراحی فلان ایده را خیلی خیلی جدی میگیریم ولی بهمان به کلی مطرود است. دوستانم با نگاه خیره منتظر بودن سخنرانی ام  تمام شود تا زیربغل هایم را بگیرند و با احتیاط طوری که سرم به جایی نخورد درون ماشینم بگذارند و مطمئن شوند این شاعر دیوانه تمام و کمال به خانه خواهد رسید. من اما در خود رسالت می دیدم، باید کتاب می خواندم و به روز می بودم تا بتوانم روح های سرگردان را پیدا و هدایت کنم. به نظرم می آمد با کنشگریم می توانستم سلیقه مبتذل و کهنه گرای مردم شهر را به سمت سویی دیگر سوق دهم. تابستان تنهایی بود، شاعر جوان روی تختش عرق می کرد و نمی دانست چطور می شود دنیا را تغییر داد.

جوانی چیزیست که زود از دست می رود، منظورم آن بلندپروازی هاست. خنده های هرزه و دندان های کج و معوج اهل دوزخ عین زهری رقیق کم کم و با حوصله ای سادیسمی از پای درت می آورد. جسدی می شوی متحرک که فقط برای حیات می جنگی، دیگر شوقی برای انقلاب نمی ماند، تنها چیزی که از هندوانه ها یادت است اینست تو چقدر از درون زردی. چشمان تو به نور حساس هست و پوست حساست را نسیمی ملایم به تلاطم می اندازد. دندان های نافرم از پس لب های بادکرده ی این جماعت تلخ می خوانندت که گورت را برای همیشه گم کن، چرا که، کسی که زشتی و نافرمی ما را فهمیده همیشه یک تهدید است.

فرضا طریقتیست که جلوی پیشرفت پوسیدگی را می گیرد. زیبایی هنوز وجود دارد، گاهی به احتمال وجود نوری در انتهای این دالان سرد و نمور فکر می کنم اما رسیدن یا نرسیدنش برایم موضوعیت ندارد، آن چیزی که مهم است بطری نوشابه های باقی مانده و امکان زنگ زدن به ایرانست. اگر آن نور در حقیقتش همان چیزهای عالی مرتبه ایست که وجود را تطهیر می کند و باعث امنیت خاطر می شود احتمالا به این اتاق بوگرفته تردد می کند، اوست که این سطور را بر من می خواند و دستش بر گرده ام حضور دارد.

پوسیدگی چه انتخاب باشد چه جبری برخاسته از سیم کشی مخیله ام روش نرم جهانست برای بقا، آمده ایم که برویم و هر تلاشی برای سفت و محکم کردن جای پایمان عبث است. می نویسم که فراموش شود، که دوباره ببینم چطور ساعت در حال خرد کردن دنده های وجود میان آن عقربه های بی رحمش فریاد می زند تیک، نعره می زد تاک.


یا

عنوان 2


کابینت ها را شسته و نشیمن را روفته ام. میزم را در دانشگاه خالی کردم و کارهایی که استادم انتخاب کرده را برایش یادگاری گذاشتم. می آیم خانه و میشینم پشت این سطور اما قبلش فونت "ب کودک" را انتخاب میکنم؛ اینکه کتابی و در لفافه حرفم را با این خط منتشر کنم یا یادداشت ها دو عنوان داشته باشند قوانین خودساخته ایست که برایم نشانه هایی هستند برای از دست رفته ها:

1.      فونت کودک : یادگاری از مرد بی خاصیت. با ولع تمام یادداشت هایش را بالا و پایین می کردم، تنبل بودم، کتاب نمیخواندم و وبلاگش گزیده ی کتاب هایی بود که خوانده، درباب سینما و گاهی چیزهای دیگر، مثلا درباره ی نظر رضا عطاران روی خواندن یا نخواندن آلبر کامو.

2.       اینکه محاوره ای و آزاد یا کمی فشارآوری و شسته رفته بنویسی محتوای کارت را جهت خواهد داد. از روز اول تصمیم گرفتم سخت بنویسم، نه برای خواننده بلکه محاوره ننوشتن نیاز به مزه مزه کردن بیشتر کلمات دارد، تمرینی خوب برای کسی که به ترکیب بندی جملات و بیان احساس علاقمندست.

3.       در کلاس استاد آقاجانی درباره ی مواد و مصالح کلمه ای یاد گرفتیم، ممکنست مباحث کلاس نام برده را بیاد نیاورم اما همان موقعی که فرهادی اولین اسکارش را برنده شد؛ آقاجانی از چیزی بنام "فلفل نمک کار" نام میبرد، مفهوم سختیست اما حرف حسابش اینست که در آفرینش هنری شما ساختاری را برای خواندن اثر معرفی میکنید، مثلا بیشتر فرم ها را عمودی طراحی می کنی و کلیت کارت حول آن شکل میگرد اما در لحظه ای بخصوص اتفاقی متفاوت می افتد، معمولا نقض قانون های خودساخته ی معمار در سبب رویایی با واقعیت پروژه بوجود می آید، واقعیت همیشه عنصری فعال، دردناک اما تعیین کننده ای در معماری داشته. " فلفل نمک کار" عنصری است که از کسالت و یکدستی کار به نحوی مثبتی می کاهد. بیشتر جذابیت های هنری از لایه های مضاعف یا متضادی که به اصل اثر الصاق شده سرچشمه می گیرند. داستان دوعنوان برای هر یادداشت نوعی برخورد منتقدانه با فرم کتابی نوشته هایم است، انگار میخواهم قبل از جدی بودن کمی لودگی کنم.

کسی علاقمند به ماندن نیست، خیال میکنند جایی دیگر شباهنگام کنار ساحلی گیتاری نواخته می شود و کباب ها روی آتش جلز و ولز می کنند، من اما فاصله گرفتم، نه چیزی دارم و نه فزون بر آن می خواهم. نگاه می کنم که چگونه می دوند، می پرند و دور می شوند در حالی که مدت هاست که من، بلیط سفرم را سوزانده ام. 

نمی نویسم؛ لااقل اینجا و عمومی، دفترچه ایست از برادرم، چیزی برای آزمایش ترکیببندی صفحات و ایده ها، حالا آن شده برای ثبت کارهای روزانه. دفتر قبلی فرودگاه جا ماند چون سر چند گرم ناقابل می گفتند صد دلار بده، آن و چند کتاب حذف شدند و بجایش پتو و دوربین عکاسی­ام را نجات دادم. وقتی به ایران برگشته بودم خستگی سفر چند ماه قبل را به در می کردم، دو هفته فقط خوابیدم آن دو هفته را در دو خط شرح دادم فقط برای خالی نماندن عریضه، دو هفته ی عبوس و درگیر با زمان. میانگین ارتباطت با کلمات ( چه مصرفش و چه تولید) مرجع خوبی برای وصف روحیاتست،  وقتی می نویسی باریکه ای از امید یا ما به­ازای تاریکترش، حجم عبوسی از فریاد، نیروی محرکه ی شروعست و البته انتخاب اینکه چه چیزهایی را دوست داری بگویی و چه چیزهایی قرارست بی نام و نشان جایی انباشته شود فقط به جهت ثبت حال روزمره پای ارتباطت با کلمات نوشته می شود.

این نوشته صرفا برای پاک کردن روی خاک خورده ی اینجاست و شاید تلاش برای ترمیم رابطه ام با کلمات ...

یا

باید به یاد آن جمله از محصص بیوفتم و حتی در آینه هم شکوه از چیزی نکنم!


اتاقم خالی می­شود، نبودنی سخت که والدینم را بیشتر می­سوزاند. هر طوری که محاسبه کردم دیدم این در خانه نشستن مسمومم کرده، بدبین و بی حوصله و عصبانی ام، ملالی روی تنم نشسته و دارد هشدار می دهد که این زندگی راحت و بی مشغله برای سلامت مغزی ات مضر است. میروم تا نفسی تازه کنم، پوستم را آفتاب خواهد سوزاند اما امیدوارم شفافیت به چشمانم باز گردد، میروم و آرزو دارم این رفتن بجا باشد، سفری سالم و پرشور که ذهنم را از این مه غلیظ و خفه کننده رها کند، مثل سالهایی که در معماری احساس راحتی می کردم و می خواستم همه دنیا را با آن عوض کنم، درست قبل از تمام باورهای خاکستری، زمانی که سفیدی را متحمل می دانستم و نگران فردا نبودم، آن زمان­هایی که سبک بودم و غیرقابل پیشبینی.

باید اعتراف کنم که این چندسال را در جهنم زندگی کرده ام، این فشار روانی که متحملش شدم بخاطر ضعف روحی ای بود که خودم پرورشش دادم و تیشه به ریشه ی خودم زدم. دوست دارم این سال های دور از خانه را به ترمیم روحم سپری کنم، دوست دارم به سعادت و اتفاقات خوب ایمان بیاورم، می خواهم بخشنده و متین باشم و این­ها را نزدیکانم درک کنند، هنوز هم به فیلمبازی کردن و باج دادن به این و آن باور ندارم اما دوست دارم بتوانم از درون روشن باشم و نه تنها باتری­ام همیشه شارژ باشد که شارژکننده ی مردمان دیگر باشم.

از لشگر هزار و یک نفری فقط خودم ماندم، هیچکس حوصله ی این راه صعب را نداشت و جایی وسط این ماجرا کنار کشید. امید دارم رفتنم به آنها روحیه بدهد، بدانند که هیچ کمکی را از آنها دریغ نخواهم کرد و اگر سوالی دارند بیایند و من برایشان توضیح میدهم که این مسیر را چطور رفتم و برایشان خواهم گفت جایی در راه شما تغییر خواهید کرد، از این تغییرات کلیشه ای که تمام نویسندگان وبلاگ­های فارسی راجع بهش حرف می زنند، اینکه قدرت احساس و عکس العملتان به ترس و انجار فروکاست خواهد کرد. شاید مسئله­ی سن باشد و در هر صورت این اتفاق­ها و تبدیل شدنمان به شبح یا خوابگردی بی­رویا کاملا طبیعی باشد، چه خواستار مهاجرت باشی چه نه و این شاید کمی مورمورکننده باشد.

پ.ن: الآن که اینها را می نویسم پروسه ی غیب و ظاهر شدنم هنوز صد در صد نشده و من امیدوارم بعد از نوشتن اینها بعد از قطعی شدن ماجرا یا بعد از غیب شدنم هم به این پست اضافه کنم. فعلا اسیر همان هام، دریافت­های عذاب­آوری از پیرامون که هردم شکارم می­کنند.

19 اردیبهشت 1395

یا

وقتی از جنگل حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟

 

در تپه ای نزدیک ده، از آنجایی که تنگ و تودرتوی روستا کفاف میهمان­ها را نمی دهد، جشنی برگزار می شود. اهالی دارند روی مهم­ترین قسمت این گردهمایی کار می کنند: ساختن سکویی موقتی برای نمایشی با جزئیات دستکاری شده و آب و تاب فراوان که قرارست برای اهالی شاد و شنگول و همسایه ها روی صحنه رود.

پیرمردی نق نقو نوشته ای را برای جوانکی که ظاهر جدی ندارد اما تنومند می­نماید دیکته می کند:

(( دیو را کشته ام و با خون جگرش برنامه ها دارم. حالا بعد از بزم پیروزی به این فکر می کنم که چه شد این سفر را شروع کردم، یادآوری ها بیشتر صعبی راه و ناشناختگی جغرافیا را یادم می آورد، اما اینکه چه چیز مرا واداشت که شمشیر به دست بگیرم در میان خرابه های خاطراتم مدفون شده است. اگر بخواهم چندسال اخیر را فرابخوانم قطعات و جزئیات زندگی از دستم سر می خورد و انگار در تمام این نگاه­هایی که به گذشته دارم من غریبه­ترین­ها به خود هستم. با تمام این تفاصیل اما حس و حال آن روزها همچنان زنده و هنوز ترسناک باقی مانده اند. این راه طولانی کمرشکن و عجیب را مانند غار نه بلکه جنگلی به یاد می آورم بسیار تاریک، اینکه کارش کشتن است و چیزی بجز جوانی باعث نمی شود که درونش شوی. با هر طریق و ترفندی که آن هم کم کَمَک دارد از خاطرم می رود زنده ام و با آنکه که فکر می کنم که بر جنگل پیروز گشته ام، احتمال می دهم که آن درختان پیر و مخوف، آن انباشت تمام ترس های بشریت با تمام جانواران و هیولاهای شیطان­صفتش را در خود جای داده ام، اکنون من زندان تمامی آن پلیدی هایم، مخزنی از تمام سایه های درختان آن دوران، آخرین بازمانده ی عصر تبدیل روشنی انسان ها به خاک. من کسی هستم که خود را قصه­گویی جهنم می داند.))

دیو مرده، جشن و پایکوبیست. آن که روزی عصای چوبانی اش را انداخت و با بی­دقتی زرهی به دردنخور برای خود انتخاب کرد، همان که مرگ تک تک یارانش را به چشم دید و با صورتی پر از خون به خوان هفتم رسید، همانی که می دانست که هرگز نباید زانوهایش طعم خاک را بچشد، هنوز یادش بود که که تمام قارچ ها سمی اند و زیبارویان سر راه تماما نوادگان هیولا. حالا که تمام ده خوشحالست، او می داند دوران چوپانی تمام شده، او قصه­گویی پیرست و هنوز درگیر خاطرات جنگل.

شنیده­ام دیو در دور دست ها لانه داشته، شاید چندسالی فاصله میان او و ده پیرمرد بوده، اما برای زندگی ساکنین همیشه یک تهدید ابدی بحساب می آمده، یک احتمال محتمل. ممکن بود صبحی بلند شود و با قدرت غیرانسانی­اش مسیر چندساله را در دقیقه ای طی کند.  چطور شد سفری که همه روزی می خواستند شدنی اش کنند از پیرمرد شروع می شود؟ می گویند جنگ او با نیروی ایمان بوده و فقط می دانسته در آن جنگل تاریک کورمال کورمال فقط باید پیش رفت. حالا در دنیای جدید و نو، دنیایی که دیو سپید زمین خورده زمان آن رسیده که قهرمانی جدید ظهور کند و به کوهستان سفر کند، داستان جنگل به تاریخ پیوست، دوران دیوکشی تمام شده اما انگار آسمان پرست از اژدها.

یا

شاید خوبیش همینه، اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 

دو گوی شیشه ای می آورد، از آنهایی که وارونه اش می کنیم برف می گیرد، همانی که افتادنش در فصل آغازین همشهری کین شیرفهمان می کند که شخصیت اصلی دیگر زنده نیست. دو گوی را به هم می زند، در اثر ضربه یکی از آن ها می شکند، خرد و داغان می شود، اینجا لحظات تبدیل، تولد و مرگ توأمانست، نقطه ای عطف.

این یادداشت را در سوگ و شاید رهایی از دست دنیایی می نویسم که عمرش به سر آمده است، یک سال و  نیم و شاید دو سال و روی هم رفته با در نظرگرفتن مقدمه و موخره­اش سه سال؛ سال های گذار، شب های بی خوابی و التهابی که به روزهای عصبانی و گرفته ختم می شد، این دنیایی بود که فرو ریختنش را جشن می گیرم و مسرورم که از تصادف دو دنیا یکی باید فرو ریزد. گویی تمام جنگ های عالم تمام شده و سربازهای زخمی آن نبردی که هیچوقت فکر نمی کردم تمام شود حالا در بیمارستان­ها در حال التیام یافتنند، خانه و کارخانه ها ویران شده و خیلی ها به خانه باز نمی گردند اما باید خوشبین بود، به زودی خاکستری ها سبز می شود، اروپا که شد چرا من نشوم ؟

خودم را در سفر میان دنیاها و سیاره های کوچکی پیدا میکنم. دوره ای که اسیر فلان فکر یا آن دوره هایی که چشم به چیزهای دیگری دوخته بودم، زمان اما در همه چیز ترک می اندازد و اتفاقات لگدی است به این جسم خسته تا خودش و تمام متعلقاتش را یکجا سرنگون کند. بین خودمان باشد، زندگیم به کمدی می ماند، اگر کسی مدتی مرا نبیند و سوال کند که "آن" چه شد خواهم خندید، به آدمی که احتمالا منم در خاطر کس دیگر که فلان حرف گل­درشت را زده می خندم و می گویم "آن" هیچ نشد، نویسنده ها تصمیم گرفتند مرا درگیر داستانی جذابتر کنند و به همین ترتیب من در زمان تغییر می کنم. نکته ی تاریک ماجرا اینست که من، من میمانم، جدا از اینکه دغدغه ام چیست همان آدم قبلی ام. محافظه کاری که عاشق گرافیک می شود، همان آدم محافظه کار تصمیم می گیرد شانسش را در کارهای آکادمیک امتحان کند و دوباره همان آدم شهرش را ترک می کند تا در جایی دور دنبال سوژه ای برای فیلم بگردد. شاید تغییراتی جزئی نیز در من صورت گرفته باشد اما امیال و عادت هایم همان هاست، تغییری دایره وار و بی جهت به علاوه ی بالا رفتن سن، ساز و کار روزمرگی های منست. همچنان که فکر می کنم به شدت احساساتی شدم فکر می کنم حس کردن و ارتباط گرفتنم را در حال از دست دادنم و با همه ی اینها هنوز همان حس تک افتادگی و غم و حیران دوران دبستان در من حضور دارد. ابدا نمی دانم دارد چه اتفاقی می افتاد و دارم چه کار می کنم اما همین شکستن گوی ها برایم جذابیت دارد، مردن ها و زنده شدن های متوالی و به­علاوه ، ناامید کردن آدم هایی که سراغ "آن" را می گیرند.

 

یا 

یادداشتی که دنباله اش اول نوشته شد اما بنا به دلایلی زودتر منتشر شد


تمام حرف های قشنگ دنیا را ازبرم، فکرش را که می کنم خودم را معطوف شرایط و اتفاقات دور و برم خواهم یافت، اگر خوبی ای اتفاق بیافتد سردماغ می آیم و اگر همان اتفاق خوب در چرخه ی روزمرگی به چشم نیاید می شوم همان آدم بدبین و غر غرو که همه می شناسیم، می دانم با این رویه نمی شود به سعادت رسید، فکر می کنم که چه چیزی مرا دچار ملال می کند و جوابش را همیشه می دانم، وقتی که بیکارم حالم خوب نیست، از آن طرف وقتی سرم شلوغ می شود آرزوی بیکاری و ملال و تلگرام می کنم. احساس می کنم حرکت بین این دوگانه ی خیلی معمولی مرا به زندگی سرحالتری می رساند. خلاصه اش می شود "خودت را درگیر کن و سپس در رو!" شاید بعدش اضافه کنیم کهدوباره چیزی را پیدا کن که دوسش داری که بازهم دلت را بزند و فرار کنی" شاید به نقطه ی اول. در درازمدت با این روش می شود کاری صورت داد، در غیر اینصورت باید کارمندی کرد، در غیر اینصورت باید افسرده و معتاد شد. راه دیگری جز این نیست، مگر اینکه نظر کرده باشید، ورنر هرزوگ باشید یا الخ.

همیشه به اینکه ورنر هرزوگ نیستم فکر می کنم، او  به جسارتی مصلح هست که فکر می کنم هیچگاه نداشتمش، حالا به چیزهایی فکر می کنم که او ندارد اما من دارم، مثلا چه می تواند باشد، ذهنی سراسر انتزاعی و فرار؟ محافظه کاری؟ هرچه باشد من آن سوی طیفی هستم که استاد ایستاده است، قدرتش از دست ها و پاهایش می آید. قدرت من اما آمیخته ای هست از نشستن و دراز کشیدن و تحمل زانو دردی همیشگی. دیگر به این باور رسیده ام که مدل بودنم و این درد مزمن و همه ی استرس و ترس هایم مرا شکل داده است. دوست داشتنی باشم یا مسخره هر چه هستم با تغییر یکی از این پارامترها از دست می رود. دوباره خودم را محصول عوامل اطراف می بینم، آن چیزی که دست من بود شاید کنترل نفس و رفتارم باشد و تصمیم نهایی ام. تصمیمی که عملی شدنش آنقدر طاقت فرسا بود که آن لحظه ای که جرقه اش در ذهنم زده شد را به خاطر ندارم. خلاصه آن تصمیم می شود این "برو" و این رفتن احتمالا رهایی بخش است.